باز یک غزل

امشب به وسعت همه دنيا گريستم
دلتنگ و بیقرار نفسهای جاریات
دل غريب در اين انتظار ماند
دل را عذاب میدهد اين جای خالیات
اشکم تو را سرود در آيينههای پاک
اشکم تو را به خانهی تاريک سينه خواند
اما نيامدی و دل بیشکيب، باز
در آرزوی آمدنت در غبار ماند
اندوه تو هميشه جاریست در دلم
يادت هميشگیست و از دل نمیرود
از قاب غمگرفتهی چوبی دل مرا
هر روز مثل نور در آيينه می برد
من خيره میشوم به تو در قاب آينه
مثل حباب میشکنی با نگاه من
اين انتظار تلخ به پايان نمیرسد؟
میميرم از نديدن روی تو عاقبت
يادت نمیرود دگر از سينهام برون
ای ماه من، دوست دارمت
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:5 توسط ماندانا
|